کمینگه

لغت نامه دهخدا

کمینگه. [ ک َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کمینگاه. ( فرهنگ فارسی معین ):
دورویه چو لهاک و فرشیدورد
ز راه کمینگه گشادند گرد.فردوسی.نهانی همی راه بی ره گرفت
به کردار شیران کمینگه گرفت.فردوسی.بدان تا در آن بیشه ساران چو شیر
کمینگه کند با یلان دلیر.فردوسی.همی تخت زرین کمینگه کنید
ز پیوستگی دست کوته کنید.فردوسی.نهاد از کمینگه بر آن اژدها
کز او پیل جنگی نیابد رها.اسدی.ز عدل شامل او بوی آن همی آید
که در کمینگه شیران مقام سازد رنگ.ظهیرفاریابی.خیزم که کمینگه فلک را
یک شیردل از نهان ببینم.خاقانی.شیرمردان که کمینگه سر زانو دارند
صیدگهشان بن دامان به خراسان یابم.خاقانی.به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق.حافظ.ز وصل روی جوانان تمتعی برگیر
که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر.حافظ.در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر.حافظ.و رجوع به کمینگاه شود.

فرهنگ فارسی

کمینگاه

جمله سازی با کمینگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شام و سحر کمینگه حُسن اجابت است آیینه‌ای به دست دعا می‌توان رساند

💡 گر زاهدان کمینگه در میکده نسازند کی محرم حرم را باشد غم از حرامی

💡 جمعی که در کمینگه صبح قیامتند آن سینه را ز چاک گریبان ندیده‌اند

💡 سپاه دیو نشسته است در کمینگه عمر دلا مخسب که چشم حریف بیدار است

💡 ز خون مهر و وفا تیغ ناز غمّاز است که از کمینگه خیل نیاز می آیی

💡 هوس چه صید کند یارب از کمینگه فرصت اگر چه کاغذ آتش زده پلنگ نگردد