لغت نامه دهخدا
گلاب کشی. [ گ ُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل گلاب کشیدن. رجوع به گلاب کشیدن شود.
گلاب کشی. [ گ ُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل گلاب کشیدن. رجوع به گلاب کشیدن شود.
عمل گلاب کشیدن.
💡 سرش را بکافور کردند خشک رخش را بعطر و گلاب و بمشک
💡 بی اشک ندامت نبود عشرت این باغ از خنده گل آنچه بجامانده گلاب است
💡 کنیزان گرد او حیران بماندند گلاب و مشک چون باران فشاندند
💡 هر چشمه که یک روز درو چهره بشویی تا شام ابد جاری ازان چشمه گلاب است
💡 چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد سر تا قدمت بوی گلاب از چه گرفت؟
💡 لطف بتان جانگدازتر ز عتاب است شبنم این باغ تلختر ز گلاب است