کین فزای

لغت نامه دهخدا

کین فزای. [ ف َ ]( نف مرکب ) سخت کینه ور. بسیار انتقامجو:
به هفتم برانیم زیدر سپاه
که او کین فزای است و من کینه خواه.فردوسی.

فرهنگ فارسی

سخت کینه ور ٠ بسیار انتقامجو ٠

جمله سازی با کین فزای

💡 بی نکهت دو زلف تو عنبر کجا برم بی لعل جان فزای تو مرجان چه می کنم

💡 حق این قرب به شکر آر بجای قرب حق بر سر این قرب فزای

💡 زاهد به یاد کوثر و صوفی به فکر می ما و تصور لب مستی فزای تو

💡 نه رنج رنج نمای و نه جور جور فزای نه کفر کفر نشان و نه سحر سحر نهاد

💡 جانم نیاورد بنظر مهر و ماه را تا روی جان فزای ترا دید در گذر

💡 تو راست همت حشمت‌ فروز بد‌عت تو را ست دولت نعمت‌ فزای دشمن‌ کاه