پگه خیزی

لغت نامه دهخدا

پگه خیزی. [ پ َ / پ ِ گ َ ] ( حامص مرکب ) مخفف پگاه خیزی. سحرخیزی. بُکور:
چون غراب اندر پگه خیزی علم بیرون زنیم
سوی طاوسان بستانی هزار آوا و من.اثیر اخسیکتی.بخت بیدارت خراسان سحرگه خیز را
ازپگه خیزی که هست از چشم صبح انداخته.انوری.آنکه چون صبح از پگه خیزی
در دل از مهر حق چراغ افروخت.ابن یمین ( از فرهنگ شعوری ).

فرهنگ فارسی

سحر خیزی بکور.

جمله سازی با پگه خیزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گهی برقص چه شمشاد و نارون خیزی گهی به بزم چه نسرین و نسترن خسبی

💡 هر که در صبح از بگه خیزی در دل از مهر حق چراع افروخت

💡 مستمعان تیغ برافراشتند تخم عدم خیزی خود کاشتند

💡 گهی چون ابر بتوانی که خیزی از سر عالم که گرد عالم خاکی بآب دیده بنشانی

💡 به آفتاب رسد شبنم ازسحر خیزی ز فیض دیده بیدار ناامید مباش

💡 گرش پیری دواند در ره ایام طی گشته به خیزی کهل گردد و ز دگر خیزیش جوان باشد

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز