لغت نامه دهخدا
پای بزمین نرسیدن. [ ب ِ زَ ن َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از خوشحالی مفرط و انتعاش طبیعت باشد. ( برهان ). و رجوع به پای شود.
پای بزمین نرسیدن. [ ب ِ زَ ن َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از خوشحالی مفرط و انتعاش طبیعت باشد. ( برهان ). و رجوع به پای شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسمای فقر دیدم رخ آفتاب دولت بزمین او شدم پست وز آسمان گذشتم
💡 هست پناه ما علی مظهر جلوه جلی گو بزمین ببارها فتنه هزار آسمان
💡 از فتنه آسمان بزمین برزدی اگر معلومشان نبودی کاندر میان توئی
💡 از بانگ دلدلش بفلک بر هزاهزست وز سم ابر شش بزمین در تزلزلست
💡 خواجو اگر چو دود دل دست در آه من زدی گر بزمین فروشدی بر فلکش رساندمی
💡 سر بزمین دست بسر بر زنان آن ز تو بینم که ز مردان زنان