لغت نامه دهخدا
نیکواندام. [ اَ ] ( ص مرکب ) خوش اندام. خوش ترکیب: مطرهف؛ مرد تمام خلقت نیکواندام.ظبیة همیر؛ آهو ماده نیکواندام. ( از منتهی الارب ).
نیکواندام. [ اَ ] ( ص مرکب ) خوش اندام. خوش ترکیب: مطرهف؛ مرد تمام خلقت نیکواندام.ظبیة همیر؛ آهو ماده نیکواندام. ( از منتهی الارب ).
خوش اندام ٠ خوش ترکیب ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا نمودی به ته پیرهن اندام چو سیم نازنین تر ز همه سیمبرانت خوانم
💡 همه اندام او از هم فروشد برآمد جان و دل در غم فرو شد
💡 کدام زنده توان یافت در همه دنیا که نی طعام تواش جای روح در اندام
💡 اگر معشوق سیم اندام اهلست کشیدن از رقیبان جور سهلست
💡 درآمد از درم آن ماه روی سیم اندام ز روش کلبه احزان ما منوّر شد
💡 ده و دو ست اندام او هر چه هست هر اندام را استخوانست شست