لغت نامه دهخدا
نالش کردن. [ ل ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نالیدن. آه و فغان و فریاد کردن. ( از ناظم الاطباء ). || شکوه و شکایت کردن. گله کردن:
یوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازد.خاقانی.
نالش کردن. [ ل ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نالیدن. آه و فغان و فریاد کردن. ( از ناظم الاطباء ). || شکوه و شکایت کردن. گله کردن:
یوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازد.خاقانی.
( مصدر ) ۱ - ناله کردن نالیدن. ۲ - شکایت کردن گله کردن: یوسف از گرگ چون کند نالش که به چاهش برادر اندازد. ( خاقانی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان به نالش من روزگار خوش دارد که گر خموش شوم به سر نزاع آید
💡 شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد
💡 نالش از آسمان کنم نی نی کآسمان هم به نالش از خوی توست
💡 شکر ایام وصال گل چه داند بلبلی کز جفای خار نالش یا شکایت میکند