لغت نامه دهخدا
معامرباشی. [ م ُ م ِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) معمارباشی و رئیس معماران. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به ماده قبل شود.
معامرباشی. [ م ُ م ِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) معمارباشی و رئیس معماران. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به ماده قبل شود.
معمار باشی و رئیس معماران
💡 زنهار! ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی، گرچه در آتش باشی
💡 در بیست و دوم ذیقعده سال ۱۳۰۹ ه.ق خانم باشی بچه را سقط کرد.
💡 آن باش که هستی و جز آنگه باشی (؟) لیکن تو بدان که چیستی آنگه باش
💡 ز خود تا چند باشی در بلا زار اگر مردی وجود خویش بگذار
💡 از خرد باشد شنیدن پند پیر گرچه باشی در خرد خود بی نذیر