مالیده امدن

لغت نامه دهخدا

( مالیده آمدن ) مالیده آمدن. [دَ / دِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) مالیده شدن. گوشمال یافتن. تنبیه و مجازات شدن: تا آن قوم را که چنان نافرمانی کنند و بر رأی خداوند خویش اعتراض نمایند مالیده آید و به راه راست بداشته آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 688 ). و رجوع به مالیدن و مالیده شود.

جمله سازی با مالیده امدن

💡 این واژه که به معنی عرق‌گیر بود، سرپوشی بود که از پشم سفید و مالیده درست می‌شد.

💡 نمی سازد پریشان مغز را بوی حنا چندین کدامین سنگدل بر چشم مالیده است دستش را

💡 گرنه شب بر چشم مجنون آستین مالیده است لاله چون افکنده بر دامان صحرا پیرهن؟

💡 ۳. برای خشک نشدن در داخل یخچال، خمیر روی ظرفی که به کره آغشته شده قرار داده می‌شود و پس از آنکه روی خمیر نیز کمی کره مالیده شد، روی آن با نایلون پوشانده شود.

💡 گوشی که در حلقه او بود لفظ تو مالیده سفاهت هر بدگهر شده است

💡 طعم و بوی ویژه این نان ناشی از استفاده از ترکیب آب و مقدار کمی خمیر مایه است که پیش از پخت به وسیلهٔ نانوا روی خمیر نان مالیده می‌شود.

اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز