لغت نامه دهخدا
لنگوار رفتن. [ ل َن ْگ ْ رَ ت َ ] ( مص مرکب )چون لنگان گام برداشتن. خمع. خموع. خمعان. خزعلة.
لنگوار رفتن. [ ل َن ْگ ْ رَ ت َ ] ( مص مرکب )چون لنگان گام برداشتن. خمع. خموع. خمعان. خزعلة.
چون لنگان گام برداشتن خموع.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم تا آمدهام هست به رفتن رایم
💡 شعورم رنگ گرداند از که پرسم ز خود رفتن ره کاشانهٔ کیست
💡 چون میخم اگر رسد به سر سنگ زینجا نکنم به رفتن آهنگ
💡 بیذوق نشاید ره معنی رفتن نتوان این راه را به دعوی رفتن
💡 سوی رز باید رفتن به صبوح خویشتن کردن مستان و خراب
💡 بو که چشمی باز دارم سوی تو وقت رفتن سیر بینم روی تو