لغت نامه دهخدا
قافله خوار. [ ف ِ ل َ / ل ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) که قافله را به کام خود میکشد. قافله اوبار:
قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان رهزن است و قافله خوار است.ناصرخسرو.
قافله خوار. [ ف ِ ل َ / ل ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) که قافله را به کام خود میکشد. قافله اوبار:
قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان رهزن است و قافله خوار است.ناصرخسرو.
( صفت ) آنکه قافله را بکام خود کشد قافله اوبار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روزى به همراه قافله اى از خراسان عازم كرمان شدم، در بين راه دزدان و راهزنان، راه رابر ما بستند و تمام اموال و وسائل ما را غارت كرده و به يغما بردند.
💡 چون قطره مگر روبسوی بحر نهادند یک قافله دل گمشده بی پا و سران باز
💡 چه جلوه بود ترا کاو فتاده چون مجنون هزار قافله لیلی قفای محمل تو
💡 بعد ازین قافله در راه به کشتی گذرد چو من دلشده با دیدهٔ گریان بروم
💡 با ورود قافله حسينى به مجلس تشريفاتى عبيدالله، عبيدالله به جانب على بن الحسين -عليه السلام - رو كرد و پرسيد: نامت چيست ؟
💡 نومیدی سعی از دم فرصت خبرمکرد پا خورد به سنگم جرس قافله کردم