فیروزه فامی

لغت نامه دهخدا

فیروزه فامی. [ زَ / زِ ] ( حامص مرکب ) پیروزه فامی. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ فیروزه بودن. پیروزه گونی.

جمله سازی با فیروزه فامی

💡 برون رو از فلک صائب دل روشن اگر خواهی که از دل زنگ، این فیروزه گلشن برنمی دارد

💡 این روستا در دهستان فیروزه قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۴۵۷ نفر (۱۱۳خانوار) بوده‌است.

💡 برفرازندهٔ فیروزه‌رواق شمسهٔ زرکشِ زنگاری‌طاق

💡 اختر بوالعجب از مهر تو می‌نگذارد زیر نه حقهٔ فیروزه یکی مهرهٔ کین

💡 "و یکی دیگر از اماکن گردشگری زابل کوه خواجه است که در مسیر روستا فیروزه ای واقع شده