لغت نامه دهخدا
فنک عارض. [ ف َ ن َ رِ ] ( ص مرکب ) آنکه صورتش لطیف و درخشان بود چون پوست فنک. زیباروی. لطیف روی:
ساقیان ترک فنک عارض قندزمژگان
کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته اند.خاقانی.رجوع به فنک شود.
فنک عارض. [ ف َ ن َ رِ ] ( ص مرکب ) آنکه صورتش لطیف و درخشان بود چون پوست فنک. زیباروی. لطیف روی:
ساقیان ترک فنک عارض قندزمژگان
کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته اند.خاقانی.رجوع به فنک شود.
آن که صورتش لطیف و درخشان بود چون پوست فنک زیبا روی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ندیده روی قرار و سکون دگر همه عمر هر آنکه دید چو من از تو دلستان عارض
💡 ترا نظر به قد و عارض است و مو واعظ جمال پیش تو اینهاست، پیش من شرم است
💡 در حديث ديگر فرمود، كه هر كه را علتى عارض شود، هفت مرتبه سوره حمد بخواند اگربرطرف نشود هفتاد مرتبه بخواند من ضامنم كه آن علت برطرف شود.
💡 گفتم: (حاجتى مرا عارض شد در كوفه كه سبب شد كه شرفيابيم به خدمت توطول كشد، فداى تو شوم !)
💡 عارض او در نقاب از دیده گستاخ کیست؟ زیر ابر این آفتاب از دیده گستاخ کیست؟
💡 6 انسان فطرتا پاك است، ولى گناه و خطايا بر او عارض شده، او را احاطه كرده و جوهر او را عوض مى كنند. (احاطت به خطيئته )