لغت نامه دهخدا
فریاد داشتن. [ ف َرْ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد برآوردن. ناله داشتن:
ولیکن با چنین داغ جگرسوز
نمی شاید که فریادی ندارند.سعدی.فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را.سعدی.
فریاد داشتن. [ ف َرْ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد برآوردن. ناله داشتن:
ولیکن با چنین داغ جگرسوز
نمی شاید که فریادی ندارند.سعدی.فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را.سعدی.
( ~. تَ ) (مص ل. ) نک فریاد برداشتن.
فریاد بر آوردن. ناله داشتن
نک فریاد برداشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زرخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزد زرفتار تو از آب روان فریاد می خیزد
💡 ساغر خونابه دل بسته ره بر ناله ام مست بزم حیرتت را رخصت فریاد نیست
💡 گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته بجائی نرسد فریاد است
💡 از لشکر تو هست به روم اندر آسیب وز خنجر تو هست به شام اندرْ فریاد
💡 دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد من بشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده
💡 زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟ شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن