لغت نامه دهخدا
فریاد خاستن. [ ف َرْ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد برآمدن. ناله برخاستن. فریاد برخاستن. بلند شدن آواز و ضجه کسی. ( یادداشت بخط مؤلف ):
به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست
به هر برزنی آتش و باد خاست.فردوسی.
فریاد خاستن. [ ف َرْ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد برآمدن. ناله برخاستن. فریاد برخاستن. بلند شدن آواز و ضجه کسی. ( یادداشت بخط مؤلف ):
به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست
به هر برزنی آتش و باد خاست.فردوسی.
فریاد بر آمدن. ناله برخاستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در باغ چو گل برخ جانان نظر افکند فریاد که روز سیهم در بدر افکند
💡 مرا دل کشت فریاد از که خواهم اسیر دل شدم داد از که خواهم؟
💡 فریاد حزین از نفس سینهخراشت نشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها
💡 از هوا ابر همی خواند فریاد و نفیر در زمین کبک همی دارد فریاد و فغان
💡 فریاد و فغان ز جور نفس بی درد نامرد بمن چه دشمنیها که نکرد
💡 فریاد رس مرا و ز فریاد وارهانش خسرو که هر شبی ز وی افغان گشوده ای