لغت نامه دهخدا
غذا چیدن. [ غ ِ / غ َ دَ ] ( مص مرکب ) چیدن غذا به طور منظم و مرتب:
سفره گستردی غذای روح چیدی رنگ رنگ
میهمانت اشتهاسوز است مهمانی چه سود.طالب آملی ( از آنندراج ).
غذا چیدن. [ غ ِ / غ َ دَ ] ( مص مرکب ) چیدن غذا به طور منظم و مرتب:
سفره گستردی غذای روح چیدی رنگ رنگ
میهمانت اشتهاسوز است مهمانی چه سود.طالب آملی ( از آنندراج ).
( مصدر ) چیدن انواع غذا به طور منظم و مرتب در سفره غذا خوری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به عزم چیدن گل تا خرامت گلشنآرا شد بود از شوق دستت غنچه دلتنگ نچیدنها
💡 مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست ؟ به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن
💡 شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم
💡 در ریاض حسن او هر کس به گل چیدن رود همچو نرگس دیده حیران برون می آورد
💡 چیدن دامن درین گلشن گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت ایمای سرو
💡 طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمع آخر از خویش به دوش مژه چیدن رفتم