لغت نامه دهخدا
عطر اﷲ روضته. [ ع َطْ طَ رَل ْ لا هَُ رَ ض َ ت َ ه ُ ] ( ع جمله فعلیه دعایی ) خداوند روضه او را عطرآمیز و خوشبوی کناد!: خواجه علاءالحق و الدین عطر اﷲ روضته. ( انیس الطالبین ص 24 و 25 ).
عطر اﷲ روضته. [ ع َطْ طَ رَل ْ لا هَُ رَ ض َ ت َ ه ُ ] ( ع جمله فعلیه دعایی ) خداوند روضه او را عطرآمیز و خوشبوی کناد!: خواجه علاءالحق و الدین عطر اﷲ روضته. ( انیس الطالبین ص 24 و 25 ).
💡 گفتم از عطرش بگوگفتا ز عطر بوی او خویش را عنبر ز عطر بوی خود بیزار داشت
💡 برادران تفحص، چند شهيد پيدا كرده بودند كه يكى از آنها بوى عطر خاصى مى داد.
💡 تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بود عطر زلف عنبرین بویی نمیگویم که کیست
💡 به زلف شاهدِ خُلق تو گر وزد شاید که عطر گل نکند تر دگر دماغ نسیم
💡 بوى عطر بهارى در فضا پراكنده مى شود و بينى بلند و كشيده او را پر مى سازد.
💡 با پریان گریخته از شیشههای عطر، (مجموعه شعر)، نشر نیماژ ۱۳۹۴