شکنده کام
مترادفها
گرسنه، بیاشتها، بیمیل
لغت نامه دهخدا
شکنده کام. [ ش ِ ک َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بر خلاف مرام. || محروم. || بی طاقت. عاجز. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
بر خلاف مرام یا محروم.
جمله سازی با شکنده کام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صف شکنده ای که چون پای نهد به رزمگه برق حسامش افکند بر تن خصم، آذرا
💡 شاعر در این قطعه، با توصیف حالتی شکنده کام و لبریخته از غم، از رنجهای عمیقی سخن میگوید که در دل یک عاشق سرکش و بیقرار نهفته است.
💡 او با چهرهای شکنده کام و چشمانی اشکبار، در میان جمعیت ایستاده بود و گویی تمام بار سنگین غمهای دنیا را به تنهایی بر دوش میکشید و رنج میبرد.
💡 در داستانهای کلاسیک ادبیات فارسی، شخصیتهای شکنده کام اغلب با تقدیرهای سخت و بیرحمانه زندگی روبرو میشوند که باعث میشود آرامش و شادی را از خود برانند.