شاه کاسه

لغت نامه دهخدا

شاه کاسه. [ س َ /س ِ ] ( اِ مرکب ) کاسه کلان. ( بهار عجم ):
پیاله از سر فغفور میزند تیغش
که باده میخورد از شاه کاسه حوصله دار.شفیع.ز خلق چشم طمع ننگ پادشاهان است
بشاه کاسه گدایی نمیتوان کردن.تأثیر ( از بهار عجم ).

فرهنگ عمید

کاسۀ بزرگ.

جمله سازی با شاه کاسه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آب کاسه (کهگیلویه)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد ایران است.

💡 تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل هزار کاسه خون می خورد چمن بی تو

💡 هر کاسه حاوی بخش‌های کوچکی است، اما همان‌طور که در بیشتر مناطق گرمسیری آسیا مرسوم است، اگر کاسه خالی شود، بلافاصله دوباره پر می‌شود.

💡 کند مژگان من هرگاه دست از آستین بیرون شود گرداب بر کف کاسه دریوزه دریا را

💡 عاشق مست که در بزم چمن نعره زن است کاسه داریش گل و مطربیش بلبل کرد

💡 گرچه جای باده، خون در جام ما چون لاله است داغ دارد عالمی را کاسه پر خون ما

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز