لغت نامه دهخدا
سپیدمور. [ س َ / س ِ ] ( اِ مرکب ) سرفه. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به سرفه شود.
سپیدمور. [ س َ / س ِ ] ( اِ مرکب ) سرفه. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به سرفه شود.
سرفه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون چشمهٔ خورشید سرینش به سپیدی بس ناچخ الماسکه میزد به بصر بر
💡 زبهرخدمت خاص این سپید را بپذیر برای راحت عام آن سیاه رابگزین
💡 برگکی، روستایی از توابع بخش همایجان شهرستان سپیدان در استان فارس ایران است.
💡 عمری هوای زلف تو پختیم و عاقبت کردیم موی خویش درین آرزو سپید
💡 دبیر شاداب (سپیدان)، روستایی از توابع بخش همایجان شهرستان سپیدان در استان فارس ایران است.
💡 موئی بغفلت از در تو گر سپید شد آورده ام رخ سیه اینک باعتذار