ستاره زدن

لغت نامه دهخدا

ستاره زدن. [ س ِ رَ / رِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) قبه و خیمه و خرگاه برپای کردن. ( آنندراج ): بر سر رستم ستاره زده بودند که او را سایه همی داشت، باد برآمد و آن سایه بان بر آن افکند. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).
یکی خیمه پرنیان ساخته
ستاره زده جای پرداخته.فردوسی.دهی دید خوش دل بدو رام کرد
ستاره زد آنجا و آرام کرد.اسدی.فلک فزون شود ار لشکرش ستاره زنند
زمین کم آید اگر دامن خیام کشند.ابورجائی غزنوی ( از آنندراج ).و رجوع به ستاره شود.

فرهنگ فارسی

قبه و خیمه و خرگاه بر پای کردن

جمله سازی با ستاره زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آری جهان تمام به خورشید روشن است اما ستاره پوش بود نور آفتاب

💡 بدینسان مانده بود آن ماهپاره که تا برچرخ پیدا شد ستاره

💡 اگر به سوخته جانی رسد شراره من امید هست که روشن شود ستاره من

💡 ز مهر روی تو داریم داغها بر دل ستاره سوخته از تاب آفتاب توایم

💡 ستاره سوخته ای بود چون شرر جانم ز قرب سوختگان روشنی فزود مرا

💡 از آسمان و ستاره است حکم حال ملوک ورا ستاره غلامست و آسمان چاکر

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز