لغت نامه دهخدا
زیرمشقی. [ م َ ] ( ص نسبی، اِ مرکب ) میشنی به اندازه نیم ورق که گاه مشق خط زیر کاغذ گرفتندی. پاره ای از چرم نرم که اطفال زیر صفحه کاغذ نهادندی سهولت نوشتن را. ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
زیرمشقی. [ م َ ] ( ص نسبی، اِ مرکب ) میشنی به اندازه نیم ورق که گاه مشق خط زیر کاغذ گرفتندی. پاره ای از چرم نرم که اطفال زیر صفحه کاغذ نهادندی سهولت نوشتن را. ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
میشنی باندازه نیم ورق که گاه مشق خط زیر کاغذ گرفتندی.
💡 معینالدین سعیدی، نماینده چابهار در دوره یازدهم مجلس شورای اسلامی، در اظهاراتی در صحن علنی مجلس به کشتار مردم بلوچستان پرداخت و گفت تاکنون هیچ مسئولی پس از این حوادث عذرخواهی نکرده و پرسیده چرا نحوه برخورد با معترضین در این استان متفاوت بوده است و در نقاط دیگر کشور از گلولههای مشقی و پلاستیکی و در بلوچستان از گلوله جنگی استفاده میشود. صحبتهای او قطع و نیمهتمام ماند.
💡 جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم در پرتو چراغی پروانه مینگارم
💡 مشقی که ز نظاره روی تو رساندم مشکل که شود خیره ز خورشیدنگاهم