لغت نامه دهخدا
( زوال آمدن ) زوال آمدن. [ زَ م َ دَ ] ( مص مرکب ) از بین رفتن: گفت ای پسر شکر حق بجاآور، ناسپاسی مکن تا زوال نیاید. ( قصص الانبیاء ص 157 ). فی الجمله دولت مجموع بر او زوال آمد. ( گلستان ).
که بر تخت و ملکش نیامد زوال.( بوستان ).
( زوال آمدن ) زوال آمدن. [ زَ م َ دَ ] ( مص مرکب ) از بین رفتن: گفت ای پسر شکر حق بجاآور، ناسپاسی مکن تا زوال نیاید. ( قصص الانبیاء ص 157 ). فی الجمله دولت مجموع بر او زوال آمد. ( گلستان ).
که بر تخت و ملکش نیامد زوال.( بوستان ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گاه در اوج ترقی گاه در عین زوال ذرهپرور مهر رویش در نظر دارد مرا
💡 چو ختم عمر به تن راه یافت، ره یابد بدین فنا و زوال و بدان رسوم و طلول
💡 شادمان باد و نصیبش ز جهان نعمت و ناز نعمت و نازی کانرا نه زوال و نه فناست
💡 ۳. هجوم افغان و زوال دولت صفوی، اثر جونس هنوی، تهران، انتشارات یزدان، ۱۳۶۸.
💡 دل اگر خاک شود آب گهر می گردد هر زوالی نظر از فیض کمالی دارد
💡 چو ملک یزدان ملک ترا زوال مباد بملک و جاه تو باشی همیشه جاویدان