لغت نامه دهخدا
زبون افکن. [ زَ اَ ک َ ] ( نف مرکب ) آنکه با ناتوانان زورآوری کند. ضعیف چزان. آنکه مردم ناتوان را بیازارد و با آنان زورآوری کند:
مشو با زبون افکنان گاودل
که مانی در اندوه چون خر بگل.نظامی.
زبون افکن. [ زَ اَ ک َ ] ( نف مرکب ) آنکه با ناتوانان زورآوری کند. ضعیف چزان. آنکه مردم ناتوان را بیازارد و با آنان زورآوری کند:
مشو با زبون افکنان گاودل
که مانی در اندوه چون خر بگل.نظامی.
آنکه با ناتوانان زور آوری کند ضعیف چزان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زار و زبون به محضر بیگانه و آشنا شمعی چو او نسوخته در هیچ انجمن
💡 حضرت با اين دو كلمه مناعت و استعناء طبع بى نظير خود را ثابت كرد و فهماند كهزندان نخواهد توانست او را زبون كند.
💡 طاقت و صبر و قرارم رفته و حالم شد زبون میسزد گیرد ز من مجنون تعلیم جنون
💡 جواب داد که چونم که کس مباد چو من نه روزگار و نه دلدار و تن ذلیل و زبون
💡 مرا از هر طرف گردیده صد درد و الم پیدا فلک تا آشنا طالع زبون معشوق بی پروا
💡 او با اين گزافه گويى، خويش را عزت مند ورسول اللّه را زبون (!) مى انگاشت و مردم مدينه را در همراهى با پيامبر شماتت كرد.