لغت نامه دهخدا
روان فشاندن. [ رَ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) جان فشاندن. جانفشانی کردن. رجوع به روان افشاندن شود:
دشمنان چون بر غمم بخشوده اند
بر سر دشمن روان خواهم فشاند.خاقانی.
روان فشاندن. [ رَ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) جان فشاندن. جانفشانی کردن. رجوع به روان افشاندن شود:
دشمنان چون بر غمم بخشوده اند
بر سر دشمن روان خواهم فشاند.خاقانی.
جان فشاندن جانفشانی کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی را جان فشاندن بر جمالش یکی را لال ماندن در خیالش
💡 چون باد صبح کار مرا می کند تمام بر شمع من فشاندن دامان چه لازم است؟
💡 پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
💡 کشتی هزار شمع به دامن فشاندنی یک شمع را به دست حمایت نگاه دار
💡 حجاب عشق غباری میان ما انگیخت که از فشاندن دامان و آستین ننشست
💡 تو از فشاندن تخم امید دست مدار که ابر رحمت حق بی درنگ می بارد