لغت نامه دهخدا
رای گزیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) رأی گزیدن. اراده کردن. انتخاب عقیده و نظر کردن. ترجیح دادن:
که ما را سوی پارس باید کشید
نباید بدین هیچ رایی گزید.فردوسی.
رای گزیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) رأی گزیدن. اراده کردن. انتخاب عقیده و نظر کردن. ترجیح دادن:
که ما را سوی پارس باید کشید
نباید بدین هیچ رایی گزید.فردوسی.
رای گزیدن. اراده کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دندان عیش کند شد از هجر ترش روی امروز قند وصل گزیدن گرفت باز
💡 گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش
💡 رسن را می گزی ای صید بسته نبرد این رسن هیچ از گزیدن
💡 اکنون که شعله زد ز جگر سوزش نهان چون شمع دست خویش گزیدن چه فایده؟
💡 از یار بریدن بسزا وار گزیدن مستم ز بنفشه بسمن برگ گزیدن
💡 هر آینه که دگر بایدم گزیدن یار چو یار من ز من و مهر من شود بیزار