لغت نامه دهخدا
دودرزی. [ دُ دَ ] ( حامص مرکب ) صفت و حالت دودرز. داشتن دو درز و شکاف. || کنایه از دودستگی و نفاق و دوتیرگی:
دودرزی ز دل بشکند کوه را
پراکندگی آرد انبوه را.نظامی.رجوع به دودستگی شود.
دودرزی. [ دُ دَ ] ( حامص مرکب ) صفت و حالت دودرز. داشتن دو درز و شکاف. || کنایه از دودستگی و نفاق و دوتیرگی:
دودرزی ز دل بشکند کوه را
پراکندگی آرد انبوه را.نظامی.رجوع به دودستگی شود.
صفت و حالت دو درز.
💡 به دریا فتد گر شراری ز تیغت همی تا ابد دود خیزد ز دریا
💡 نیم سوزی سبب دود بود هیزم را هر که در عشق کشد آه بود خام هنوز
💡 مدعی گو جمع دارد دل ز داغ انتقام روشن است از آتش یاقوت دود کینهام
💡 به بازی مده عمر باقی به باد که مانده شود هر که خیره دود
💡 به زنگه بفرمود خسرو که زود برون شو تو امشب به مانند دود
💡 بشد مرد چون باد و آمد چو دود بگفت آنچه پرسید و پاسخ شنود