لغت نامه دهخدا
خواب درسر. [ خوا / خا دَ س َ ] ( ص مرکب ) خواب آلوده. کنایه از غافل. غفلت زده:
چنان میروی ساکن و خواب درسر
که میترسم از کاروان بازمانی.سعدی.
خواب درسر. [ خوا / خا دَ س َ ] ( ص مرکب ) خواب آلوده. کنایه از غافل. غفلت زده:
چنان میروی ساکن و خواب درسر
که میترسم از کاروان بازمانی.سعدی.
خواب آلوده کنایه از غافل
💡 مگر تیر جفای یار پر در بسترم دارد که امشب خواب راحت راه بر چشم ترم دارد
💡 با تمام بحثهائى كه دانشمندان پيرامون خواب و ويژگيهاى آن كرده اند باز
💡 خواب راحت می کند کار نمک در دیده ام دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است
💡 ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها
💡 بچشم دوستان اندر خیالش همچو خواب خوش بچشم دشمنان اندر سنانش چون سر نشتر
💡 ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی