خستو شدن
مترادفها
خسته شدن، درمانده شدن
متضادها
سرحال شدن، پرانرژی شدن
لغت نامه دهخدا
خستو شدن. [ خ ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) معترف شدن. اقرار کردن. اذعان کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بزرگان دانا بیکسو شدند
بنادانی خویش خستو شدند.فردوسی.همه حکمای هند جمع شدند نتوانستند شناخت که آن بازی بر چه سان است و بر دانش او خستو شدند. ( مجمل التواریخ و القصص ). || ایمان آوردن. مؤمن شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مقر شدن اعتراف کردن.
جمله سازی با خستو شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زمانه داده بر جود تو اقرار ستاره گشته بر فضل تو خستو
💡 چو خستو نیاید به کردار او بود درد و غم او و آزار او
💡 ولی دارم زبان از کار خسته دل اندر بند فرمان تو خستو
💡 به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی
💡 به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار و پیکار یکسو شوی