لغت نامه دهخدا
جان فرسودن. [ ف َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را ناتوان کردن. روان را خسته ساختن:
عقل داند که پر زیان بوده ست
هرکه از بهر حال جان فرسود.کمال اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).رجوع به جانفرسا و جانفرسای شود.
جان فرسودن. [ ف َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را ناتوان کردن. روان را خسته ساختن:
عقل داند که پر زیان بوده ست
هرکه از بهر حال جان فرسود.کمال اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).رجوع به جانفرسا و جانفرسای شود.
جان را ناتوان کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون خاک به زیر پایها فرسودن به زانک به عجب آب روی افزودن
💡 زینسان که فراق خواهدم فرسودن بر خاک ز من سایه نخواهد بودن
💡 جد بود پا به سفر فرسودن هزل یک لحظه به راه آسودن
💡 کار حکمت دیدن و فرسودن است کار عرفان دیدن و افزودن است