جان بدهان رسید

لغت نامه دهخدا

جان بدهان رسیدن. [ ب ِ دَ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) جان بحلق رسیدن. بحال احتضار رسیدن. جان بر لب رسیدن:
آنکه سرش در کمند جان بدهانش رسید
می نکند التفات آنکه بدستش کمند.سعدی.رجوع بجان بدهان آمدن شود.

جمله سازی با جان بدهان رسید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کرد بنده چون دست ندارد بدهان بستاند

💡 از بسکه گرفتار بخون خوردن خویشم انگشت ندامت نتوانم بدهان برد

💡 حاجب بوم جوانمرد بسیم و زر و زن گز ره حکم و تواضع بدهان و گردن

💡 کسی که مدحش اندر دهان او بگذشت نسوزد ار بکف آتش در افکند بدهان

💡 سرشک باران چون در پاک خواهد شد صدف ستاند ز ابر آن سرشک را بدهان

💡 تا کی بدهان قفل خموشی زده باشم جان در هیجانست و گه کشف لئام است