لغت نامه دهخدا
تنهامیر. [ ت َ ] ( نف مرکب ) که بیکس میرد. که در مرگ وی کسی در بالینش نباشد. که در حال مرگ کسی از وی تیمارداری نکند و او را پرستاری نباشد:
بداند هرکه باتدبیر باشد
که تنهاخوار، تنهامیر باشد.نظامی.رجوع به تنها و دیگر ترکیبهای آن شود.
تنهامیر. [ ت َ ] ( نف مرکب ) که بیکس میرد. که در مرگ وی کسی در بالینش نباشد. که در حال مرگ کسی از وی تیمارداری نکند و او را پرستاری نباشد:
بداند هرکه باتدبیر باشد
که تنهاخوار، تنهامیر باشد.نظامی.رجوع به تنها و دیگر ترکیبهای آن شود.
که بیکس میرد. که در مرگ وی کسی به بالینش نباشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آب چشم و آتش دل هردو میسوزد مرا ای خوشا پروانه کو را خصم تنها آتش است
💡 رقص او تنها نه گرم پیچ و تابم کرده است شعلهٔ آواز پرسوزش کبابم کرده است
💡 آفتاب چرخ تنها سوزد و گوید «مسوز» وای تنها ماندگان، ای وای تنها ماندگان!
💡 دل درین (ره) زد قدم جان ماند تنها گفتمش صبر کن تا بنگری کاحوال او چون میشود
💡 میان مجمع رندان همی خواهم که بنشیند به شرطی کان بت مه رو به تنها زان ما باشد
💡 و همه آنها روز رستاخيز تك و تنها در محضر او حاضر ميشوند) (و كلهم آتيه يوم القيامةفردا).