لغت نامه دهخدا
تبجیل کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) احترام کردن و گرامی داشتن. ( ناظم الاطباء ): ایشان وی را تبجیل کردند و بجایی فرودآوردند و نزلهای گران فرستادند. ( تاریخ بیهقی ).
خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد. ( بوستان ).
رجوع به تبجیل شود.
تبجیل کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) احترام کردن و گرامی داشتن. ( ناظم الاطباء ): ایشان وی را تبجیل کردند و بجایی فرودآوردند و نزلهای گران فرستادند. ( تاریخ بیهقی ).
خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد. ( بوستان ).
رجوع به تبجیل شود.
احترام کردن و گرامی داشتن. ایشان ویرا تبجیل کردند و بجایی فرود آوردن و نزلهای گران فرستادند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 استاد ابوعلی گفتی هرگز هیچ پدر مشفق فرزند خویش را بخطاب تبجیل نکند و مردمان اندر مخاطبت، تکلّف او همی کنند و پدر بنام خواند و بس.
💡 خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد
💡 گهت رسیدی از جود دست او انعام گهت رسیدی از سعی جاه او تبجیل