لغت نامه دهخدا
تاک نشان. [ ن ِ ] ( نف مرکب ) که تاک نشاند. تاک نشاننده. رزبان. کشاورز تاک. کشت کننده رز:
بودم آن روز من از طایفه دردکشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان.جامی ( دیوان چ هاشم رضی ص 591 ).رجوع به تاک شود.
تاک نشان. [ ن ِ ] ( نف مرکب ) که تاک نشاند. تاک نشاننده. رزبان. کشاورز تاک. کشت کننده رز:
بودم آن روز من از طایفه دردکشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان.جامی ( دیوان چ هاشم رضی ص 591 ).رجوع به تاک شود.
آن که درخت انگور می کارد: بودم آن روز در این میکده از دردکشان / که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان (جامی: ۴۰۱ ).
که تاک نشاند تاک نشاننده ٠
💡 در هر مویی نشانهای هست از تو وان گاه نشان به هیچ رویی ز تونه
💡 زین پس اگرم ضعیف تن خواهد بود پیدا نه نشان پیرهن خواهد بود
💡 کجا رفتند کز ایشان نشان نیت چرا نامی از ایشان در میان نیست
💡 عزلتی کز تو بود نام چو عنقا سهل است جهد کن جهد که از نام نشان نگذاری
💡 ای دل تا کی فضولی و بوالعجبی از من چه نشان عافیت می طلبی
💡 در چشم ما ز گریه شادی نشان مجوی این چشمه متاع ندارد دکان ما