بیمار گشتن

لغت نامه دهخدا

بیمار گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) رنجور شدن. مریض گشتن:
ولیکن کنون کار ازین درگذشت
دل و مغزم از آز بیمار گشت.فردوسی.چو سالش درآمد بهفتاد و هشت
جهاندار و بیدار بیمار گشت.فردوسی.چو بشنید شیرویه بیمار گشت
ز دیدار او پر ز تیمار گشت.فردوسی.چو برساخت شنگل که آید بدشت
زنش گفت برزوی بیمار گشت.( از ملحقات شاهنامه ).زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس
یاسمین ابدال گردد، خردما زائر شود.منوچهری.

فرهنگ فارسی

رنجور شدن. مریض گشتن.

جمله سازی با بیمار گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر که بیمار تو باشد درد بیمارش نباشد نشنود قول طبیبان با دوا کارش نباشد

💡 منم بیمار و نالان تو درستی ندانی چیست بر من درد و سستی

💡 باشد نخست مشکلم این کز فراق تو طاقت نمانده در دل بیمار اندکی

💡 شد چو بیمار از حرارت ناشکیب مصلحت را خون ازو، ریزد طبیب

💡 آنکه مردم را بدم کردی چو عیسی تندرست چشم بیمار تو دید از عشق تو بیمار شد

💡 من که صاحبْ درد عشّاقم اگر بینم به خواب چشم بیمارت بمیرم پیش بیماری او

ببم یعنی چه؟
ببم یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز