لغت نامه دهخدا
بستان الموما. [ ب ُ نُل ْ ] ( اِخ ) نام بستان معروفی به بصره بوده است. رجوع به تجارب الامم ج 7/5 چ عکسی لیدن 1913 م. ص 469 شود.
بستان الموما. [ ب ُ نُل ْ ] ( اِخ ) نام بستان معروفی به بصره بوده است. رجوع به تجارب الامم ج 7/5 چ عکسی لیدن 1913 م. ص 469 شود.
نام بستان معروفی به بصره بوده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ساکن خلوت سرای انس را گلشن و بستان و ایوان گو مباش
💡 سبزه دید و آب صاف و مرغزار باغ و بستان پر درخت میوه دار
💡 دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان
💡 جعد را تاب ده و تاب عمامه بگشای بشکن رونق سنبل بستان افسر گل
💡 چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
💡 بهر بیتی از آن ز بستان دری است تر و تازه چون گلستان دفتری است