لغت نامه دهخدا
بست نصب. [ ب َ ت ِ ن َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بند یا گیره ای که برای نگاه داشتن چیزی بکار رود. ( فرهنگ فارسی معین ).
بست نصب. [ ب َ ت ِ ن َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بند یا گیره ای که برای نگاه داشتن چیزی بکار رود. ( فرهنگ فارسی معین ).
( اسم ) بند یا گیره ای که برای نگاهداشتن چیزی بکار رود.
بند یا گیره که برای نگاهداشتن چیزی بکار رود ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نرست سرو چو قدّ تو راست در بستان گلی ندید کسی چون رخ جهان آرات
💡 گرز جیب گل نیاید نکهت پیراهنت باد در گلگشت بستان خار دامنگیر ما
💡 به هر نقشی که بربستی به خارا به دل سد نقش بستی زان دلارا
💡 بزن شمشیر و مُلک عشق بستان که ملک عشق ملک پایدارست
💡 گذر کرد سوی شبستان خویش همی گشت بر گرد بستان خویش
💡 اهلی نتوانست از او قطع نظر کرد هرچند که چشم از رخ خوبان جهان بست