بزبان گرفتن

لغت نامه دهخدا

بزبان گرفتن. [ ب ِ زَ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) ( از: ب + زبان + گرفتن ) برداشتن بزبان. بزبان آوردن:
چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میان
که می توان بزبان چون خبر گرفت مرا.صائب ( از بهار عجم ). || کنایه از سخنان ناسزا گفتن و نیز رسوا کردن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). || نواختن. ( یادداشت دهخدا ):
آن لطف کو که تا ز برش زود نگذرم
از گرمی سخن بزبانم گرفته بود.شانی تکلو ( از بهار عجم ).من چون هدف نمی روم از جای خویشتن
مژگان او عبث بزبانم گرفته است.صائب ( از بهار عجم ).دیگر بطعن عشق بتانم گرفته اند
طوطی نیم، چرا بزبانم گرفته اند؟محمدسعید اشرف ( از بهار عجم ).نرمی ز هرکه دیده گرفتار گشته ام
حرفم که مردمان بزبانم گرفته اند.محسن تأثیر ( از بهار عجم ).عیشم بزبان گرفته گوئی
کز خاطر غم شدم فراموش.طالب آملی ( از بهار عجم ).

فرهنگ فارسی

برداشتن بزبان بزبان آوردن.

جمله سازی با بزبان گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دارای مسجد، مدرسه، خانه بهداشت، چمن مصنوعی، وبرکه (آب‌انبار) می‌باشد. بزبان فارسی به لهجه محلی تکلم می‌کنند.

💡 ز فیض پرس اگر حرف راست می‌پرسی که هرگزش بزبان در نبوده است دروغ

💡 من و توحید تو؟هیهات! دلم می لرزد این قدر بس که حدیثت بزبان می رانم

💡 مبلغ ۱۰۰٬۰۰۰ یورو به عنوان جایزه نقدی به نویسنده کتاب بزبان انگلیسی داده می‌شود. اگر کتاب از زبان‌های دیگر به انگلیسی ترجمه شده باشد به نویسنده ۷۵۰۰۰ یورو و به مترجم ۲۵۰۰۰ یورو تعلق خواهد گرفت و به نویسنده لوح یادبود اهدا خواهد شد.

💡 و آن گل بزبان حال با او می‌گفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار