برهم زدگی
مترادفها
آشفتگی، اختلال، بینظمی
متضادها
نظم، آرامش
لغت نامه دهخدا
برهم زدگی. [ ب َ هََ زَ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) عمل برهم زدن: سَطَع؛ دست برهم زدگی. ( منتهی الارب ). || اغتشاش. پریشانی. آشفتگی. غوغا. فساد. فتنه. آشوب. اضطراب. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
عمل برهم زدن دست برهم زدگی.
جمله سازی با برهم زدگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بگفتمش که بکش تا بمیرم و برهم جواب داد که راحت به عاشقان ندهند
💡 سرداران قزلباش در اندک زمانی لاهیجان را گرفتند ودولت نوبنیاد گیلان را برهم زدند و بوسعید و طالشه کولی به جنگلها فرار کردند.
💡 تنها حکومت محلی که ثبات سیاسی خراسان را برهم زد، سربداران بودند که با واکنش نظامی آل کرت از پیشروی بیشتر آنان جلوگیری شد.
💡 برهم زند ز جوش طپش بال اهتزاز در سینه دل به شوق تو چون طائر حرم
💡 حمله ها بردند تا صف عدو برهم زدند سعی ها کردند تا هم عاقبت بسیوختند
💡 گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم این هر دو بباختیم و غم ماند به جا
💡 تغییرات ناگهانی و غیرقابل پیشبینی در شرایط اقتصادی میتواند باعث برهم زدگی آرامش روانی جامعه و ایجاد نگرانی در میان طبقات مختلف مردم شود.
💡 ورود ناگهانی عوامل خارجی و مزاحم به محیط کار باعث برهم زدگی تمرکز کارکنان و کاهش بهرهوری کلی سازمان در طول ساعات اداری میگردد.
💡 تداخلهای مکرر در سیستمهای ارتباطی دیجیتال باعث برهم زدگی نظم پروژههای حساس شده و زمان تحویل نهایی را با تأخیرهای غیرمنتظرهای مواجه کرد.