لغت نامه دهخدا
( بازی آموز ) بازی آموز. ( نف مرکب ) آموزنده بازی. تعلیم دهنده بازی. رقص آموز:
بازی آموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لعبت باز.نظامی ( هفت پیکر ص 280 ).
( بازی آموز ) بازی آموز. ( نف مرکب ) آموزنده بازی. تعلیم دهنده بازی. رقص آموز:
بازی آموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لعبت باز.نظامی ( هفت پیکر ص 280 ).
( بازی آموز ) تعلیم دهنده بازی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان آیینه دل را زنم بر سنگ بی رحمی که دل در سینه گردون بدگوهر کند بازی
💡 جوع و جان بازی و ذل و غربتست چون گذشت این چار پنجم قربتست
💡 از باشگاههایی که در آن بازی کردهاست میتوان به باشگاه فوتبال استراسبورگ و باشگاه فوتبال کن اشاره کرد.
💡 بازی مخور که شیره جانهاست یکقلم شیرینیی که در شکرستان عالم است
💡 یکی به صحنهٔ شهنامه بین که فردوسی به صد لباس مخالف، به بازی آمده راست
💡 ز طوطی خط او چون نبات بگدازم از آنکه با شکر ناب میکند بازی