لغت نامه دهخدا
بازار ماخ. [ رِ ] ( اِخ ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 560 شود.
بازار ماخ. [ رِ ] ( اِخ ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 560 شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل سودایی من یار را اغیار می داند سر زانوی وحدت را سر بازار می داند
💡 بازار خود ز سایه او سرد در تموز پشت زمین به پشتی او گرم، در شتا
💡 بر خویشتن چو بینم نومید می نشینم بازار عنایت شاه دل میدهد نویدم
💡 دیوانه ای که چشم غزالش پلنگ بود امروز رام کوچه و بازار عالم است
💡 صد یوسف آورد بخریداریت ز شوق جان عزیز بر سر بازار یا علی
💡 زاهد از دست تو آخر به جلا خواهم زد مستی کوچه و بازار سلامت باشد