لغت نامه دهخدا
باریاب شدن. [ رْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) دستوری دخول. اجازه ٔدرآمدن داشتن. بار یافتن. بحضور پادشاه یا امیری رفتن. رجوع به بار یافتن. باریابی. باریاب گشتن شود.
باریاب شدن. [ رْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) دستوری دخول. اجازه ٔدرآمدن داشتن. بار یافتن. بحضور پادشاه یا امیری رفتن. رجوع به بار یافتن. باریابی. باریاب گشتن شود.
اجازه در آمدن داشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بودیدارما به دربار امپراتور وُو در چین کانک باریاب شد. او سپس دربار امپراتور را ترک نمود و سرانجام بهسوی شمال و به استان هِنان رفت.
💡 مقایسهٔ مراسم باریابی عضدالدوله و طغرلبیگ به نزد خلفای عباسی نیز نشانگر پیروی دقیق سلجوقیان از روش پیشنیان خویش است، چرا که تمامی اعمال طغرل در این مراسم همچون عضدالدوله بویهای میباشد.