لغت نامه دهخدا
اوزجند. [ ج َ ] ( اِخ ) نام شهری است بماوراءالنهر از نواحی فرغانه. ( مراصد الاطلاع ):
گریه من خنده شد چون بسعادت رسید
گنج هنر سعد دین از سفر اوزجند.سوزنی.به اوس و اوزجند از تو خبر شد
که ساده شکّری و ناب قندی.سوزنی.رجوع به اوزگند شود.
اوزجند. [ ج َ ] ( اِخ ) نام شهری است بماوراءالنهر از نواحی فرغانه. ( مراصد الاطلاع ):
گریه من خنده شد چون بسعادت رسید
گنج هنر سعد دین از سفر اوزجند.سوزنی.به اوس و اوزجند از تو خبر شد
که ساده شکّری و ناب قندی.سوزنی.رجوع به اوزگند شود.
شهریست در ماورائ النهر از نواحی فراغانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای کان ملاحت، همگی زان توام من تو زان کسی باش که اوزان تو باشد
💡 بخش بیدشهر یکی از بخشهای شهرستان اوز در استان فارس است. این بخش در پی ارتقا یافتن بخش اوز به شهرستان در سال ۱۳۹۸ به مرکزیت شهر کوره ایجاد شد.
💡 یا آنکه ترک او بجفا دل کند نکرد یا آنکه اوز کرده پشیمان شود نشد
💡 هنگامی که اوزون حسن در اول شوال ۸۸۲ ق/۵ ژانویهٔ ۱۴۷۸م در سن ۵۳ سالگی درگذشت، امپراتوری آققویونلو از شعب علیایی فرات تا کویر نمک بزرگ و از کرمان تا ماورای قفقاز و میانرودان و خلیج فارس کشیده شده بود.
💡 بهار خانه ی حکمت، دل محقق توست که اوز گل نخورد رنگ وز نسیم فسون
💡 عاشق چو عندلیب به بوی گل است مست جوش و خروش اوز شراب و سماع نیست