لغت نامه دهخدا
الفتی دهلوی. [ اُ ف َ ی ِ دِ ل َ ] ( اِخ ) جوانی نیکوسیرت و مرید خواجه میردرد دهلوی بود، این بیت ازوست:
بتکلف چه کنی منع ملاقات شبم
نیست در وهم مرا آنچه گمان داری تو.( از تذکره روز روشن ص 69 ).و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
الفتی دهلوی. [ اُ ف َ ی ِ دِ ل َ ] ( اِخ ) جوانی نیکوسیرت و مرید خواجه میردرد دهلوی بود، این بیت ازوست:
بتکلف چه کنی منع ملاقات شبم
نیست در وهم مرا آنچه گمان داری تو.( از تذکره روز روشن ص 69 ).و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
جوانی نیکو سیرت و مرید خواجه میر درد دهلوی بود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به ابرو الفتی پیوسته آن مژگان خم دارد غلط کردم نگاهش دست بر تیغ ستم دارد
💡 آن قوی پنجه که آزردن دل ها است فَنَش الفتی هست نهان با دل غمگین مَنش
💡 خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم
💡 نیست سعیدا مرا با دل جمع الفتی گل چه وفا دیده است از چمن اختلاط
💡 درین محیط چنان الفتیست با موجم که تا سفینه ز چوب چنار میخواهم
💡 الفتی دارد خیال مار گیسویش به دل گنج بسیار است گویا خاک این ویرانه را!