لغت نامه دهخدا
ابومهاجر. [ اَ م ُ ج ِ ] ( اِخ ) خالدبن مهاجر. محدث است. و عوف از وی روایت کند.
ابومهاجر. [ اَ م ُ ج ِ ] ( اِخ ) سالم بن عبیداﷲ الرقی. محدث است و از حسن روایت کند.
ابومهاجر. [ اَ م ُ ج ِ ] ( اِخ ) خالدبن مهاجر. محدث است. و عوف از وی روایت کند.
ابومهاجر. [ اَ م ُ ج ِ ] ( اِخ ) سالم بن عبیداﷲ الرقی. محدث است و از حسن روایت کند.
محدث است
💡 رامات آویو در دهه ۱۹۵۰ به دنبال هجوم گسترده مهاجران از اروپای شرقی تأسیس شد. گلدا مئیر از سال ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۸ در این محله زندگی میکرد.
💡 در دست این سپاه سیه بخت سخت دل بی یک تن از مهاجر و انصار می رویم
💡 محمّدرضا مهاجری (زاده ۱۹ آذر ۱۳۴۳ در گنبدکاووس، اصالتاً مازندرانی) بازیکن سابق و مربّی فوتبال اهل ایران است.
💡 مهاجر گفت: از مكه بازگشتم و از حالدوستانم سئوال كردم، گفتند، آنها آزاد شده اند (به حسب تاريخ سه روز بعد از دعاىامام آنها آزاد شده بودند).(473)
💡 چون شب در آمد، وقت افطار در پیش نهادند، یتیمی از اولاد مهاجران بر در بایستاد.
💡 من و تو را نگزیرد ز یکدگر در دین چنانکه احمد را از مهاجر و انصار