«ابولیلی» واژهای است مرکب از «ابو» به معنی پدر و «لیلی» که در اینجا معنای حقیقی نسبت خانوادگی ندارد و به صورت کنایی به کار میرود. در کاربردهای لغوی، این واژه به مردی نادان، سادهلوح یا کمخرد گفته میشود. گاهی نیز به شخصی ضعیفاراده یا ناتوان در تصمیمگیری اشاره دارد. در متون کهن، این تعبیر نوعی نکوهش و تحقیر به شمار میآمد و برای سرزنش افراد به کار میرفت. بنابراین «ابولیلی» بیشتر بار معنایی منفی دارد و نشانه ناتوانی فکری یا عملی است. در برخی منابع، این واژه به عنوان نامی برای ابلیس یا شیطان نیز ذکر شده است. در این معنا، اشاره به موجودی فریبکار و گمراهکننده دارد. البته این کاربرد بیشتر جنبه ادبی و نمادین دارد و کمتر در زبان امروز رایج است. از نظر ساختار، این نوع ترکیبها در عربی و فارسی برای بیان صفت به صورت کنایی ساخته میشوند. در مجموع «ابولیلی» یعنی فردی نادان و ضعیف، و در برخی متون به طور نمادین نامی برای شیطان نیز آمده است.
ابو لیلی
لغت نامه دهخدا
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) مرد احمق. || مرد ضعیف.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) ابلیس. شیطان. بومرّه.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) محدث است. او از عبداﷲبن ابی بکرو سعدویه و از او سعیدبن سلیمان واسطی روایت کند.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) محدث است. او از ابی عکاشه و از وی وکیع روایت کند.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) مولی لبنی سعید. محدث است و از ابن ابی عوفی روایت کند.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) ابن بلال. رجوع به ابولیلی الأنصاری والد عبدالرحمن شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) ابن عمروبن الجراح. صحابی است و او بجنگ جمل در رکاب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب بود. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج 2 ص 77 شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) الاشعری. صحابی است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) انس. رجوع به ابولیلی الأنصاری والد عبدالرحمن شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) الانصاری. نام او اوس یا داود یا یسار است. وی غزوات بعد از احد را درک کرد و هم در جنگهای امیرالمؤمنین علی علیه السلام در رکاب آن حضرت بود.
ابولیلی. [ اَ ل َلا ] ( اِخ ) الانصاری والد عبدالرحمن. نام او یسار و نام دیگرش داودبن بلال. صحابی است و لقب او انس است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ )اوس. رجوع به ابولیلی الانصاری نام او اوس... شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) جعدی. صحابی است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ )حارث بن عبدالعزیزبن ابی دلف. رجوع به حارث... شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) حماد ابوالقاسم حمادبن شاپوربن المبارک الدیلمی. رجوع به حماد ابوالقاسم... شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) خزاعی. صحابی است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) داود. رجوع به ابولیلی الانصاری نام او اوس... شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) داود. رجوع به ابولیلی الانصاری والد عبدالرحمن... شود.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا] ( اِخ ) دیلمی. پادشاه دیلم. رجوع به شهریاران گمنام احمد کسروی ص 26 شود.
ابولیلی.[ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) سفیان بن ابی العوجاء. محدث است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) شغری. صحابی است.
ابولیلی. [ اَ ل َ لا ] ( اِخ ) عبدالرحمن بن کعب انصاری مازنی. وی غزوات احد و مشاهد پس از آن را درک کرد و بآخر خلافت عمربن الخطاب یا اول خلافت عثمان درگذشت.
فرهنگ فارسی
محدث است