لغت نامه دهخدا
کنجشک. [ ک ُ ج ِ ] ( اِ ) طائرمعروف. ( غیاث ) ( آنندراج ). عصفور و گنجشک. ( ناظم الاطباء ). سوادیه. ( منتهی الارب ). رجوع به گنجشک شود. || نام چوبی است در ساز. ( غیاث ) ( آنندراج ).
کنجشک. [ ک ُ ج ِ ] ( اِ ) طائرمعروف. ( غیاث ) ( آنندراج ). عصفور و گنجشک. ( ناظم الاطباء ). سوادیه. ( منتهی الارب ). رجوع به گنجشک شود. || نام چوبی است در ساز. ( غیاث ) ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گوسفند از گرگ و گور از ضیغم آهو از پلنک صعوه از شاهین و کبک از بازو کنجشک از عقاب