نشمن
لغت نامه دهخدا
نشمن. [ ن ِ م ِ ] ( اِ ) به لغت زند و پازند، خویش. تبار. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ). قوم. طایفه. آل. قبیله. || تخت. اورنگ. کرسی. مسند. ( ناظم الاطباء ).
نشمن. [ ن َ م َ ] ( اِ ) بخت. طالع. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
بخت. طالع.
جمله سازی با نشمن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وی دوستان زمهر تو آن دیده کزکین مقتدای جهان نشمن