مکرع

لغت نامه دهخدا

مکرع. [ م ُ رَ ] ( ع ص ) فرس مکرع القوائم؛ اسب استوار دست و پای. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
مکرع. [ م ُ رِ ] ( ع ص ) شتر که سر خود نزدیک آتش گذارد پس گردنش سیاه گردد. ج، مُکرِعات. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به مکرعات شود.
مکرع.[ م َ رَ ] ( ع اِ ) آبشخور. هذا مکرع الدواب؛ یعنی اینجا موضعی است که چارپایان از آن آب خورند. ج، مکارع.( از ذیل اقرب الموارد ): بلاد خراسان خصوصاً که مطلع سعادات و مبرات و موضع مرادات و خیرات بودو منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع کفات و مکرع دهات. ( جهانگشای جوینی ).
- عنفوان المکرع؛ اول آب. و منه حدیث معاویة: شربت عنفوان المکرع واراد به عز فشرب صافی الماء و شرب غیره الکدر. ( از ذیل اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

آبشخور: هذا مکرع الدواب یعنی اینجا موضعی است که چار پایان از آن آب خورند. جمع مکارع.

جمله سازی با مکرع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه دیار منزل پدید و نه موقف نه آثار منهج پدید و نه مکرع

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز