منحاز

لغت نامه دهخدا

منحاز. [ م ِ / م َ ] ( ع اِ ) سیرکوب. ج، مناحیز. ( مهذب الاسماء ). هاون و دسته او. ( دهار ). هاون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
- امثال:
دقک بالمنحاز حب الفلفل؛ این مثل را در الحاح بر بخیل و در تذلیل و حمل بر آن آرند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) ( کشتی رانی ) یکی از تخته های اساسی کشتی و آن همان عطفه است لیکن در حالتی که دهانه آن تنگتر از دو لنگه شده ( سواحل خلیج فارس ) ( اصطلاحات کشتی. سدید السلطنه. فاز. ۴ - ۱:۱۱ ص ۱۴۵ )

جمله سازی با منحاز

💡 و چون هيچ جزء مفروض كل بدان كه حيث كه كل است منحاز ازكل نيست زيرا كه كل نسبت به مادونش احديت جمع دارد لاجرم تمايز بين دو شى ء نيستبلكه يك حقيقت متعين به تعين شمولى است، و نسبت حقيقة الحقائق با ما سواى مفروض چنيناست.

💡 و چون هيچ جزء مفروض كل بدان حيث كه لك است منحاز ازكل نيست زيرا كه كل نسبت به مادونش احديت جمع دارد لاجرم تمايز بين دو شيئى نيستبلكه يك حقيقت متعين به تعين شمولى است و نسبت حقيقه الحقائق با ما سواى مفروض چنيناست زيرا كه محال است كلمه اى از كلمات وجودى ازاصل خود چنان نازل شود كه از او به كلى بريده باشد.

فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز